ارتباط با مسئول حوزه

 

بسم الله...

چهار روز مهمانی ما هم تمام شد...با تمام تلخی و شیرین هایش... با تمام خنده ها و اشک هایش...تمام شد...و باید یک سال صبر کرد تا شاید دوباره صدایت بزنند بچه های امام علی،امام حسن،...،امام کاظم.باید انتظار کشید تا دوباره این سوال را از توبپرسند که بچه ی کدوم امامی...تمام شد و تنها خاطره اش ماند...تنها دوستی های شیرینش...از دوکوهه شروع شد، از یک حسینیه به نام همت... قصه ی ما از آنجایی آغاز شد که آوینی در آخرین نوشته های اسفند ۶۷ برایش مینویسد:دوکوهه! آیا دوست داری پادگان یاران امام مهدی نیز باشی؟! پس منتظر باش...لحظه ها گذشتند تا قدم هایمان را رساندند به انتهای غربت شرهانی..آرام برایمان زمزمه کردند کربلا همین نزدیکی هاست...فتح المبین را فتح کردیم و زمینگیر رمل های فکه شدیم... چمران روایت پنهان این روزهایمان بود و باید نوشت تا فراموش نشود سردار یکتا شب زیر یادمان دهلاویه چه قول هایی از ماگرفت...هویزه کلاس درس بود برای من، برای ما،برای آنهایی که نبود امکانات را دلیل سکون میدانند...طلاییه میتوانست تنها دلیل تفحص روح باشد آن ده دقیقه ای که در اختیار خود بودیم تا خود را بفهمیم... شلمچه،کربلا،فاطمیه،غروب،اشک،دلتنگی و تمام حرف هایی که میان خاک و دل تا ابد میماند...اروند را باید نفس کشید،گویی هر موج دست یک شهید است در انتظار دستان تو... مقصد آخر...  معراج!لحظه های آخر را باید سپرد که آرامتر بگذرند، شاید، شاید کمی معراجی بودنمان طولانی تر شود...کاش یادمان نرود...هرچند آدمیزاد است و زود فراموش میکند...فراموش میکند یک روزی در یک سفر آسمانی خطابش میکردند بچه ی امام...یک روزی آنقدر دانشگاه اصفهانی خطابش کردند که شبیه لبو سرخ و شبیه آتش دود میکرد... یادش میرود افتتاحیه و خنده های از عمق وجودش را ...کل گردان کل گردان یا الله... از خاطرش میرود...یادش میرود ظهر که دوکوهه را به مقصد شرهانی ترک میکردند اتوبوس حال و هوای دیگری داشت...یادش میرود بچه های تدارکات را، همانهایی که بعضی وقتها سهمشان تکه نان های باقی مانده بود و گاهی اوقات بسته بسته غذاهای رو دست مانده... فراموش میکند حال بد صوت را و آن چفیه ای که میکروفون را التماس میکرد تا صدایش بلند شود...فراموش میکند توسلی که زیر آسمان شرهانی خواندیم... یادش میرود ظهر فکه و آب معدنی های به موقع که انگار مستقیم از بهشت آمده بود...یادش میرود طعم دلچسب آن بستنی بعد از زیارت آفتاب سوزان فتح المبین...فراموش میکند صدای آوینی را که گویی مخاطبش همین بچه های دهه هفتادی اند...حرف های راوی فکه را فراموش میکند وقتی بچه ها را التماس میکرد تا حواس جمع باشند در مقابل پدر و مادر... یادش میرود که راوی گفت شهدا همان موقع که به پای پدر و مادر افتادند، رسیدند به این مقام...فراموش میکند حضور غیاب های مسئول اتوبوس را... فراموش میکند خواب روی تخت های پادگان دوکوهه را...یادش میرود شب دوم، هویزه ، سوله ی nام... يادش ميرود علم كاروان را پرچم يا زهرا و تا آخر ايستاده ايم را...فراموش میکند چهار روز از سال ۹۴ را در جستجوی گرای بهشت مهمان خاک های آسمان بود...در این گذرگاه های فراموشی...کاش یادمان بماند که یک نفر از شلمچه این همه راه را آمده برای من و تو...نام : عبدلله       نام خانوادگی : اختر بی نشان     سن : ۲۸       محل شهادت: شلمچه

کاش یادمان بماند شرهانی امانتی سپرده دست دانشگاه اصفهانی ها...یک قطعه از غربت شرهانی زیر این گنبد آسمانی منتظر توست...اینجا تو... هر روز زائری ، زائر پنج پسر بی نشان حضرت زهرا سلام الله عليها...

گرای قدم هایت را به سمت بهشت دانشگاه تنظیم کن.

...