بسم الله الرحمن الرحیم

 

دلم برای دلتنگی هایش گرفت، از محمد مهدی اش گفت، از مهربانی هایش، از آرزوهایش...

محمد مهدی اش هم واقعاً لایق دلتنگی بود ... دلم برای مادر گرفت...

صدای مادر درگوشم زنگ زد. از کودکی اش برایم گفت، از پدربزرگ؛ از محمد مهدی و علاقه اش به شعرهای پدر بزرگ. پدربزرگ از شجاعت علی(ع)برایش می گفت، از دلیری های او،از رشادت هایش، محمد مهدی عاشق امام اولش بود و در شجاعت و استواریش به مولایش اقتدا کرده بود.

از زیرکی و شجاعتش در پخش اعلامیه امام گفتند، از اینکه تمام پولهایش را صرف پخش اعلامیه و نوار امام می کرد و اعتقاد داشتکه این پولها برایش می ماند،واین پولها برایش ماند...

از فکر و دنیای بزرگش، از این که حتی حاضر نشد پیشنهاد شغل و تمام امکانات آنچنانی رابپذیردو در جواب همه ی سرزنش­ها فقط می گفت من استخدام خداهستم…

از دغدغه ها ونگرانی هایش شنیدم.دمدمای عید بود؛دغدغه ی مادر سبزه ی شب عید بود،محمد مهدی با اینکه از علاقه ی مادرش آگاهی داشت اما با ظرافت و نهایت ادب از مادر خواست که عدس هارابه خانواده بی سرپرستی بدهند، تا چند شبی را گرسنه نخوابند.

مادر در جوابش فقط خندید؛ محمد مهدی را می شناخت اما آن روز اورا بزرگتر از همیشه می دید.

مادر آن سال به جای عدس، هسته ی نارنج کاشت؛ محمد مهدی هم خوشحال شد.خوشحالیش دیدنی بود...

مادر می گفت و من فقط می شنیدم… ولی درخت باور و اعتقاد محمد مهدی را دیدم، هنوزم که هنوز است نارنج ها هستند و هر سال شکوفه می دهند...

محمد مهدی  نیلفروشزاده که برایتان می گفتم، دانشجوی همین دانشگاه بوده، دانشگاه اصفهان خودمان،خیلی هم از ما دور نیست...

خدای محمد مهدی...   خدای مردان بزرگ...   خدای من...

میشود ما را هم استخدام خود تبکنی؟؟؟

ارتباط با مسئول بسیج دانشجویی

شبکه های اجتماعی

کانال بسیج دانشجویی دانشگاه اصفهان @uisb_ir
کانال تلگرام فرکانس 313 @ferekanse313
کانال تلگرام پایگاه فنی و مهندسی @eng_uisb
کانال تلگرام پایگاه ادبیات @BasijAdabiatEsf
کانال پایگاه علوم تربیتی و روانشناسی @psychobasig
کانال تلگرام هیات مکتب الزهرا @maktabazzahra_esfahan